◦¤●°`آسمون دل من´°●¤◦

طعم تلخ دوریامون...سختیو صبوریامون همه هیچند پیشِ پایِ عشقِ پاک و بی ریامون

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات () |

 

طوفان شده...باد با شدت میخوره به شیشه ی پنجره همه ی وجودم

میلرزه...واییییییییییی

از صدای زوزش وحشت دارم...کاش مامان پیشم بود...خجالت میکشم برم پشت در

اتاقشو صداش کنم...کاش داداشی زودتر میومد خونه...

کاش...

کاش تو اینجا بودی دستامو محکم میگرفتی تو دستاتو فشار میدادی بعد مثل همیشه

میگفتی عزیزم من پیشتم از هیچی نترس...

کاش خواب نبودی تا حداقل با صدات آروم میشدم...

خدایاااااااااااااااااااااااا من میترسم میشه لطفا تمومش کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میشه الان آروم بشه به جاش فردا صبح که همه بیدارن طوفان بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من خوابم نمیبره..........

 هرچی میرم زیر پتوم قایم میشه گوشامو محکم میگیرم بازم صداش دیوونم میکنه

خداااااااااا...یه لحظه چشامو نمیتونم ببندم...چشمام باید باز باشه تا مرتب همه جا رو

چک کنم...از چی میترسم آخه من؟؟؟؟؟؟؟

وقتی ترسو میشم از خودم بدم میاد...اینا همش اثراتِ اون زلزله ی لعنتیه....هر لحظه

حس میکنم سقف میخواد بیاد رو سرم

چقدر تنهاااااااااااااااااااااااااااام...

نوشته شده در جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط هستی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات () |

 

روزا دارن میگذرن خوب یا بد زندگی در جریانه...من دارم سعی می کنم خوبیاش

رو بیشتر ببینم و به بدیاش یه چشمک کوچولو بزنمو بگم زیاد دووم نمیاری رفیق..بالاخره

از پا میندازمت

تمومه حسهای خوب زندگیمو گلچین کردم یه گوشه ی قلبم تا فرصت گیر میارم میرم

سراغشون چشمامو می بندمو غرق میشم تو اون لحظه تو اون فضا تو اون تاریخ که اون

اتفاق خاص افتاده و الان هنوز که هنوزِ حسش توی قلبمه و فکرش همه ی وجودمو

قلقلک میده

وای که چقدر شیرینه وقتی میبینم ماه به ماه از همه ی خواسته های ریزو درشتت

چشم پوشی می کنی و تمومه حقوقتو پس انداز می کنی به امیدِ اینکه هر چه زودتر

مهمترین اتفااق زندگیمون بیفته

این روزا یه کم دلشوره دارم از اینکه اینقدر کار سرت ریخته که هنوز وقت نکردی واسه

ثبت نام دانشگاه و انتخاب واحد اقدام کنی...می ترسم مهلتش تموم بشه و خدای

نکرده...بی خیال نمیخوام افکار منفی بهم غالب بشه...همینکه می بینم داری تمومه

تلاشتو می کنی برام کافیه و ایمان دارم یکی همین نزدیکیهاس که حواسش بهمون

هست مثلِ همیشه...

دوسِت دارم خیلییییییییییییییییییی زیاد

پ ن1: 4 تا از نمره هام اومده باورم نمیشه همه رو ناپلئونی پاس شدم دعا کنید

مشروط نشم

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات () |

خیلی وقته که هق هق نکردم...خیلی وقته که از ته دل اشک نریختم...

خیلی وقته که نهایت دلتنگی و اعتراضم ختم میشه به اشکای آروم و بی صدام...اونقدر

آروم اشک میریزم که حتی خودم صدامو نشنوم...از خودم خجالت میکشم از اینکه بی

مهابا اشک بریزم...از اینکه اعتراض کنم... از اینکه ناراضی باشم...نمیخوام احساس کنم

شکست خوردم...نه...نه...واژه ی شکست با من غریبه...عادت ندارم بذارم تمومه

زندگیم توی غمو غصه هام غرق بشه و من مثلِ آدمای بی ارده با آه و ناله تماشا کنمو

تمومه شکستهام رو بندازم گردنِ تقدیر...(این اون بخشی از شخصیتمه که خیلی

دوسش دارم)

زندگی در جریانه...گاهی خوب...گاهی بد...این روزا خیلی میخندم...با احمقانه ترین

حرفا قهقه می زنم...حتی به آدمایی که با گلوله نیش و کنایه هاشون میخوان منو از پا

بندازن...بابا فکر مبکنه دیوونه شدم امروز صراحتا بهم گفت منم یه دونه از اون نگاهای

معنی دارمو تحویلش دادمو به آرومی از کنارش گذشتم

(من هرگز پرچم سفیدمو بالا نمیارم آقای پدر)

بگذریم...

دارم میرم پیاده روی نمی دونم چرا این حسِ چاق شدن دست از سرم بر نمیداره...توی

ترازو که نشونی از اضافه وزن نیست ولی خودم بدم نمیاد ٢..٣ کیلو کم کنم

پ ن:دارم دالان بهشت رو واسه هزارمین بار میخونم...چقدر دوسش دارم...چقدر بهم

آرامش میده...توی همین سبک کتاب دیگه ای میتونین بهم معرفی کنین؟(مهسا یه بار

توی یکی از پستات چند عنوان کتاب معرفی کرده بودی...میشه دوباره اسمشون رو

بگی؟ ممنون میشم عزیزم)

پ ن:این پست پیوست به پست قبل بود تا ثابت کنم افسرده نیستملبخند...گیتی جونم

مثل همیشه حرفای قشنگت دنیایی بهم آرامش میده...از همتون ممنونم

پ ن:چون ادامه ی پست قبل بود لطفا نظرات رو همونجا بذارین

 

حس میکنم بزرگ شدم

با تو...کنارِ تو...پا به پایِ تو...

میبینی چقدر عوض شدم؟

حس میکنی؟

ازم دوری ولی دستایِ گرمت همیشه توی دستامه

داریم با هم رد میشیمو میگذریم از این راهِ ناهموارِ

گاهی پُشتِ تمومه این کوههایی که ازشون میگذریم منظره هایِ قشنگیه

که بهترین لحظه هامون توش ثبت میشه

گاهی به جز باتلاق و خرابی هیچی سرِ راهمون نیست

ولی ... مهم ابنه که تو با منی...مثلِ همیشه

مهم اینه که خاطره هامون دارن یکی یکی ثبت میشن توی همین لحظه ها

پس لبخند میزنیم به همه ی لحظه های سختمون چون شک نداریم به روشنیِ

فردامون

 

نوشته شده در جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط هستی نظرات () |
Design By : Night Melody